چهار فصل

برای حمید آسمانی ام به پاس همه مهربانی هایش.هر گونه کپی برداری بدون ذکر نام نویسنده ممنوع می باشد.

باد پنجره را به عقب هل داد

گلدان افتاد

زمین گلها را در آغوش گرفت

اما قلب زنبق سفید شکست

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/۱٩ توسط پروین دریابیگی

 

خاک داغ است و

زمان می ماند

پشت دلتنگی پنهانی عشق

لب ایوان غریب غربت

روی سکوی فریبی رنگین

آسمان می بیند

نور بر نیزه مکر و تزویر

و ملایک گریان

می زنند بوسه عشق

بر گل چهره خونین حسین

چه شکوهی دارد

عشق زیبای خدا

بر رخ این همه آلاله سرخ

بر تن خسته خورشید زمان

غنچه ناز گلوی اصغر

در غزلهای غمین زینب

روی دستان جدا از پیکر

آری آری

عشق خونین حسین

در ره حضرت دوست

جاودان می ماند

و خدا با این عشق

عرش و فرش و

همه گردون و فلک را لرزاند

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٩/٧ توسط پروین دریابیگی

قفس پرنده ها سرد است

لب فرو بسته و خاموش

چشم بر در قفس دارند

دانه مزه خاک است

آب زهر جانفرساست

وقتی آزادی و رهایی نیست

کاش بگشاید کسی این در

تا پس از روزهای بی فردا

مزه آب را بچشند

آری باید به راهی دگر پیوست

و گذشت روزی چند

مرگ شد فرشته رهایی و عشق

و پرنده ها برون جستند

راه نیلوفری گرفته و رفتند

دانه یعنی صدای آزادی

آب یعنی رها شدن از خویش

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٧/۱٩ توسط پروین دریابیگی

کنار پنجره نشسته ام

چهره ام غرق در سایه روشن

آفتاب دیروز است

کاش در این تابلوی گرم

دخترکی باشم کنار پنجره

که هیچگاه بزرگ نمیشود

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/٢٦ توسط پروین دریابیگی

من همان شاخه نیلوفری مردابم

که از این مردگی آب برون افتادم

نقش خورشید مرا جادو کرد

چشم مهتاب مرا بازی داد

نیش سنجاقک خاکستری تنهایی

باز هوشیار نمود ادراکم

و به هر رگ که درآن ابهامی است

زهر بیداری خود جاری کرد

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/٤ توسط پروین دریابیگی

از تو پرسیدم:

باران می بارد

و تو گفتی:((باد می آید))

و من اندوه زمان را به درون خواب می بردم

باز پرسیدم:

گنجشکها در زمستان به کجا خواهند رفت؟

آه اگر باران ببارد

سرد و خیس و زار خواهند شد

و تو آهسته چو نجوای دلی خاموش گفتی:((هستند امروز و همیشه))

خیس شَکَم

خیس از اندوه

شاید در دل من

آن انار شعر نو خشکیده است

و آن همه گنجشک مرده

آه شاید...

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٥/۳ توسط پروین دریابیگی

آخرین عصرانه زیر درخت پاییزی

در حالی که برگها

تراوشات درد آلودشان را

در استکان خیال ما می ریختند

و باد پنهان لابه لای بنفشه ها

حرفهایمان را به هر سو پراکنده می کرد،

دوباره مارا  رو به روی هم نشانده بود

در فاصله ای دور

در مهی پنهان

با حرفهایی به رنگ نبودن

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۳/۱٩ توسط پروین دریابیگی

دوست دارم کلبه ای داشته باشم لب رود

رنگ یک ریشه صد ساله و ناب

رنگ یک بغض فرو خورده زخشم

رنگ یک شعر عجیب

 

آه

آفتاب

بوی پاک جویبار و ریشه های استوار

سرو خواهم شد تا نگیرد

بوسه خورشید را دیگر کسی از من

رنگ بادم

رنگ خاکم

رنگ اشک بی قرار

من اسیر این قفس

این کوچه های سرد و تار

من اسیر پنجه تدبیر بی رویا نخواهم شد

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۳/۱۱ توسط پروین دریابیگی